در حکایت نمایشگاه کتاب
سلام و صد سلام به آقا پسری گل پسری آراد خان مامان و بابا جمعه صبح قرار بر این شد که ما آقا پسر رو ببریم نمایشگاه کتاب تا هم برای مامان جون یه چند تا کتاب بخریم و هم یه چند تا کتاب برای آقا آراد و یه چند تایی هم اسباب بازی مناسب سن گل پسرم خلاصه اینکه ساعت یازده از خونه راه افتادیم - بماند که تقریبا یه نیم ساعتی طول کشید تا آراد خان رو از خواب بیدار کنیم و راه بیفتیم - اوایل خیلی خوب بود و تقریبا اتوبان ها هم خلوت ولی یه کم که جلوتر رفتیم یواش یواش ترافیک شروع شد و آقای آراد ما هم کم طاقت. تقریبا بعد از اینکه دور مصلی رو یه طواف کامل کردیم و جای پارک هم پیدا نکردیم از رفتن به نمایشگاه منصرف شدیم چون پسری دیگه کاملا کلافه ...












